148

پريشان خاطري غمناك سر بر سجده مي گريد
خدايا ، اين منم ، افتاده بر خاك نياز تو
بزرگا ، مهربانا ، بنده اي آلوده دامانم
سخن مي لرزد از شرم گناهم در نماز تو
لطيفا ، جذبه عشق تو را خواهم كه مي دانم
به هر عشقي كه جز عشق تو رو كردم مجازي بود
چو طفلان در پي دل رفتم و اكنون پشيمانم
كه هر دلبستگي غير از تو در من بود ، بازي بود
خدايا آنچنان از جرعه توحيد مستم كن
كه روز رستخيز از خاك خود ؛ مست تو بر خيزم
مرا بال عقابان بخش و پرواز اهورايي
كه با شوق تو از دنياي ننگ آلود ه بگريزم
اميدا، پاك يزدانا!
زدنيا ديده بستم تا بدامان تو بگريزم
كه با معشوق باقي ، عشق فاني را چرا خواهم ؟
پناهم ده كه از دلبستگي هاي جهان تنها
تو را خواهم تو را خواهم تو را خواهم تو را خواهم

 

147

تا حالا به دو تا چشمات توجه کردی

با هم میخوابن،با هم بیدار میشن،با هم میخندن

،با هم گریه میکنن ولی هیچوقت همدیگه رو نمی بینن

اینو میگن دوست داشتن